تبليغاتX
پت و مت و دت و فت



دوستای گل و بلبلم همگی سلام .... توجه توجه .... توجه .....

بدینوسیله اعلام می دارم به علت وجود جارو بالای سرم و تهدیدهای بی شمار اینجانب تصمیم گرفته ام تا پایان تابستان سال 86 در اینترنت خبری ازم نباشد و بشینم کمی هم درس بخونم.....

البته شاید گاهی بیام نظراتتونو بچکم....

دعام کنین....

 

 

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 18:54  توسط پت   | 



سلام سلام .... چطور مطورین؟ .... خوب معلومه که همه خوبین ،نه؟ ..... راستش فعلا تصمیم نداشتم آپ کنم ولی بعد گفتم خیلی دوس دارم تبریک این روزو تو وبلاگم داشته باشم.....

 

"تولدتون مبارک حضرت زهرا(س) جون جون جونم"

 

می خوام این روزو به همه ی زنایی که دوسشون دارم بتبریکم:

 اول به مامانم _دوم به مامانم _سوم به مامانم_ خاله .مامان بزرگم. زن دایی. زن عمو کوچیکه. زن دایی بزرگه. خواهر شوهر دختر دایی خالم . خاله کوچیکه. حاج خانم همسایه پایینی. حاج خانم همسایه بالایی. دختر عمه ی شوهر خاله ی مهوش خانم. بابا بزرگم و بابام ( ببخشید ... یه لحظه فکر کردم دارم تبریک عید نوروزو میگم!!)

 

الهی که هر بیاد و نظر نده حداقل به یکی از موارد زیر گرفتار بشه:

 

الهی سر جلسه ی امتحان مطالب تو سرش گره بخورن .

الهی تو خواب راه بره گوز ملق ( ببخشید ...) بشه خفن بخوره زمین.

الهی تو مراسم خواستگاری جوراباشو لنگه به لنگه بپوشه.

الهی هر وقت باید آشغالارو ببره دم در ؛آشغالای اون روز زایعات مرغ و گوشتو میوه گندیده باشه.

الهی کامپیوتر تون هفته ای 2 بار قات وحشتناک بزنه....

الهی وقتی یه قرار مهم دارین همه ی لباساتون یا تغییر رنگ داده باشن یا کثیف...

الهی ......

 

اگه جونتو دوس داری نظر بده دیگه بابا...

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 7:33  توسط پت   | 



سلام سلام .... علیک سلام....

اول از همه دلم می خواد از آقا حسام تشکر کنم که تو پست قبلی یه حال اساسی بهمون دادن ....

گفته بودم که می خوام کارنامه هامونو بزارم اینجا .... اما می دونین چیه نمره هامون امسال افت زیادی داشته ... راستش خجالت می کشیم... اون سه تا که بعید می دونم تن به این کار بدن ولی خودم پایه ام و می زارم

 

می خوام تو این پستم خودمونو یه کم معرفی کنم ... :

ستاره از هممون خر خون تره و معمولا کمتر از ما سه تا منگل ، خیلی هم غده ... رمانتیک تر از بقیه و همین طور مهربون ... از من می شنوین وقتی عصبانی میشه باید تو شعاع 3 متریش واستین... ولی خیلی ماهه ما که دربست چاکرشیم (اینو گفتم که گوشاش دراز شه...!!)...

 

شهرزاد خدانکنه تصمیم بگیره یکیو اذیت کنه تا اشکشو درنیاره ولش نمی کنه ... یه خصوصیت دیگه ش هم اینه که تو یه لحظه انقدر خوشحاله که هیچی نمی تونه خرابش کنه تو یه لحظه ی دیگه یهو ناراحن میشه .... با همه ی اینا ما خیلی دوسش داریم

 

مریم ،این یکی از لحاظ منگلی تو درجات تقریبا بالایی قرار داره .... ظاهرشو که یکی برا دفه اول میبینه با خودش میگه آخی طفلک چقدر مظلومه .... اما از قدیم گفتن "ازآن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد"

در ضمن مریم عشق کوه داره .... به طور کلی خیلی رفتاراش شبیه پسراس  ...

 

زاهده( خودم ) : چون نمیدونستم خودمو چه جوری توصیف کنم قرار شد اون سه تا در مورد من بگن :

 ( روانی ) -  nخل - دیوونه - بی شعور - مهربون - بی شخصیت - خوشگل و ناز و مامانی (اینجا رفتن تو توهم!!) - بی ادب - خدایی خیلی دوسش داریم... سردسته ی منگلا... بی رگ و بی خیال.

 

یه چیز دیگه هم اینکه ما هر کدوممون نماد یه حیوونیم خودمون انتخابشون کردیم از روی یکی ازخصوصیات ظاهریمون : مریم نماد اردکه به خاطر طرز راه رفتن و تقریبا صداش

شهرزاد نماد گربه به خاطر حالت صورتش

ستاره نماد خرس قطبی به خاطر رنگ پوستش

زاهده (خود خودم ) نماد این قورباقه های چندش به خاطر چشام ... مصداق واقعیه همون چشای بابا قوری

+ نوشته شده در  86/04/01ساعت 13:53  توسط پت   | 



از شانس بدم آخر سال اول دقیقا موقعه امتحانا زد ومن زونا گرفتم ( جالب اینجا که همه این مریضیو بالای 40 سال میگیرن اما من...!!!) یه روز قبل از شروع امتحانا 6 _7 نفر بیشتر از بچه های کلاسمون نیومده بودن منم مجبور بودم اون ماسک مزخرفو تحمل کنم .... ولی خوبیش این بود که یه وسیله برا اذیت کردن بچه ها گیرم اومده بود ... همشون از ترس اینکه نگیرن از من تو شعاع 3 متریم وای میستادن .... منم که تو اون حال تازه شیطنتم گل کرده بود کارای زیادی کردم ,به عنوان مثال: رفتم سر میز یکی از بچه ها خودکارشو که خیلی دوسش داشتو برداشتم و شروع کردم باهاش نوشتن و بعدم گزاشتم سر جاش بیچاره مقنعه اشو گرفته بود جلو دهنشو خودکارشو با 6 لا پلاستیک برداشت برد 10 بار شست (حیفشم میومد بندازتش دور... !!) ....... خلاصه زنگ اول همین طور گذشت اینم بگم آزارم به همه حتی ناظممون رسید فقط جرات نکردم به مریم و شهرزاد کار داشته باشم چون می دونستم اونا بدکینه تر از خودمن.... زنگ دوم هممون تو حیاط بودیم و من که خسته شده بودم روی سکوی ته حیاط دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم که یهو احساس کردم همه ی جوشای زونام آتیش گرفت و صورتم یخ کرد .... با نقشه ی مریم و شهرزاد بچه ها یه سطل آب ( سطل آشغالمونو برداشته بودن!!) برداشته بودن و خالی کردن رو من .... حالا جالب اینجاست که بعدش همشون علاوه بر وجدان درد به ...خوردن افتاده بودن . خلاصه اونا هم کارامو همچین درستو حسابی جبران کردن .... ولی من لامپ انتقام توم روشن شده بود و منتظر یه فرصت بودم و خیلی زودم فرصت گیرم اومد ... از اون جایی که این مریم حزب باده نیم ساعت بعد اومد تو جبهه ی من رفتیم طرف شهرزاد و با چن تا از بچه های دیگه دست و پاهاشو گرفتیمو بردیمش طرف آبخوری (حالا تو هیر و ویر هی به من می گفت دست زونایی تو به من نزن !!) خلاصه بردیمش اون تو در آبخوریو بستیمو از هر طرف خیسش کردیم ... تصور کن کف زمین آبخوری اندازه 3 انگشت بسته آب واستاده بود ... البته خودمونم حسابی خیس شدیم ولی نه به اون شدت ... خلاصه اینکه یه نقطه ی خشک تو لباسامون پیدا نمی شد وضعیت من از همه بدتر بود چون داشتم جلیز ولیز می کردم ....

+ نوشته شده در  86/03/27ساعت 6:59  توسط پت   | 



وای بچه ها خدا می دونه چقد دلم تنگ شده بود !!... کلی مطلب جدید می خوام تو این تابستون آپ کنم ... شهرزاد یه فکرایی درباره ی نوشتن از ناراحتی هایی که تو این مدت دوستیمون برامون پیش اومده تو سرم انداخت ... البته از اون جایی که من دست و دلم به نوشتن مطالب غیر مسخره نمی ره می خوام همونا رو هم به صورت طنز تلخ بنویسم ولی تا حالا تجربه شو نداشتمو با کمکا و نظرای شما اونم به دست میارم ( وای به حالتون اگه مسخره ام کنین ...!! فکر کنم تا حالا از مطالبم اینو گرفته باشین که من تا یه چیزیو تلافی نکنم دلم آروم نمیگیره!!! )

راستی می خوام کارنامه هامونو اسکن کنم بزارم تواینجا ... میتونین ببینین که چقد دعاهاتون تاثیر داشته چون ما که هیچی درس نخوندیم هر چی که هست اثر همون دعاهاست.... البته اون سه تا یه کم خوندن ولی من یکی شرمندم شدین...

یه چیز دیگه من باید برم خودمو با کش ماست  دار بزنم , بیشتر از یه ماه نبودم اون وقت همش کلش سر جمع 20 تا نظر داشتم...  

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 6:8  توسط پت   | 



سام علیک...... اول برام دعا کنین بعد بقیشو بخونین .....

.

.

خوب حالا که دعا کردی می خواستم بگم که امتحانامون داره شروع میشه و من دیگه تا 29 خرداد نمیتونم بیام عاپ کنم ... خلاسه آخرش اینکه اگه دعا نکرده این وبلاگو بخونی مشغول الذمبه ام میشی , سر پل ثرات (صراط) جلوتو میگیرم ..... تازه علاوه بر همه ی اینا با رییس اینترنت دست به یکی کردیم و وبلاگتو به طور خود به خود حذف می کنیم ...پس یادت نره : "دعا دعا دعا "

 

 

(( می دونین من فکر می کنم با این املای بیستی که من دارم نه تنها تمام نمره های این امتحانامو بلکه تو کنکورم نفر اول میشم .... ولی خوب نه .... خوبه که تو کنکور نمی خواد چیزی رو بنویسیم....!!))

 

 

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت 11:30  توسط پت   | 



دیروز زنگ آخر ما دبیر نداشتیم و رفته بودیم تو حیاط واسه خودمون ول بودیم و طبق معمول دیوونه بازی هامون به راه بود .... یه دفه یه فکری به سرم زد : یادم افتاد که ستاره اینا الان درس خاصی ندارن و احتمالا بیکارن.... با خودم گفتم برم یه نموره اذیتش کنم .... موقعیت کلاس اونا یه جوریه که پنجره اش رو به حیاط خلوت باز می شه ... خلاصه آروم رفتم زیر پنجره شون نشستم و چون می دونستم ستاره کنار پنجره میشینه  , یهو دستمو بلند کردمو مچ دستشو که روی طاقچه ی پنجره بود رو گرفتم که یهو دیدم دختره جیغ زد و دستشو کشید ( نگو کلاسو اشتباهی رفته بودم ...)منو میگی فرارو بر قرارم ترجیح دادم و دِ در رو.... بیچاره دختره خوب حق داشت حسابی رفته بود تو بحر درسش که یهو یه دست اومده بود مچشو گرفته بود.... بعد رفتم یه پنجره جلوتر و اول یه نیگا کردم و فهمیدم که این دفه درست اومدم .... دیگه از خیر اذیت کردن ستاره گذشتم... اما مگه آخه می شد , یه دونه از این لیوانای شیر که مال راهنمایی ها بود اونجا بود درشو که وا کردم دیدم به به شیره به پنیر سفید پگاه تبدیل شده یه بوی دلنوازی هم گرفته بود ... خلاصه یه کم که با ستاره صحبت کردم یه لحظه که حواسشون پرت شد لیوانو رو طاقچه شون خالی کردم  .... اونا داشتن دادو بیداد می کردن که یهو معلمشون فهمید و بچه ها بهش گفتن : اینو از در بیرونش می کنیم از پنجره میاد... حالا زنگ که خورد وقتی رفتم تو کلاسشون دیدم اوه اوه همشون عصبانی و به خون من تشنه ..... آخه کلاسشونو بوی گند پنیر گندیده برداشته بود...

+ نوشته شده در  86/02/19ساعت 11:26  توسط پت   | 



 

 

 

ببشخید... ببخشید .... که اینقده دیر آپ کردم

 

 

ما پارسال که با هم تو یه مدرسه بودیم رسممون این بود که هر روز یکیمون هر 4 تایی مونو مهمون می کرد و خورد و خوراکمونو تامین می کرد ... نه اینکه اونا این کارو نکنن ها نه ... ولی این کار بیشتر به عهده ی من و شهرزاد بود .... القصه ....اونروز من پول زیادی همرام بود چون لازم داشتم و باید چیزی می خریدم .... هر چی سعی کردم اون سه تا تو کیفمو نبینن نشد و بالاخره دیدن .... منم که دیدم الانه که خالی بشم با خودم گفتم : دِ در رو .... شروع کردم دور حیاط چرخیدن  تا اینکه بالاخره یه گوشه ی دیوار گیرم آوردن و اول سعی کردن کیفمو ازم بگیرن اما وقتی دیدن مثه جونم محکم گرفتمش ... مریم پاهامو گرفت و ستاره و شهرزادم  زیر بازومو گرفتن و بدو بدو بردنم جلو در سونای مدرسه ( همون بوفه ... آخه هر کی audio می رفت اون توmp3 بر می گشت .... یه جورایی همون سونا که گفتم....) آره داشتم می گفتم منو بردن اونجا و شاتالاپ انداختنم زمین..... بعدم مثه شمر واستادن بالا سرم که یه موقع در نرم منم تسلیم شدم و بسم الله گویان رفتم تو دل خطر..... (یه 10دقیقه بعد!!) خریدامو کردم و اومدم بیام از تو جمعیت بیرون که دیدم محاله ممکنه و شروع کردم به کمک خواستن .... تا اینکه دیدم دو تا دست اومد طرفم که یکی دستمو گرفتو یکی هم مقنعه موگرفتو شروع کردن به کشیدن ..... خلاصه با هر بدبختی بود اومدم بیرون و دیدم مریم هنوز داره یکیو می کشه بیرون اصلا هم متوجه نبود که اون من نیستم تا اینکه بیچاره دختررو کشید بیرونو دید که اون من نیستم ....حالا دختر رو میگی عصبانی می گفت تازه تونسته بودم خودمو برسونم جلو که تو خرمگس اومدی منو کشیدی بیرون .... مونده بودیم بخندیم یا معذرت خواهی کنیم .... حالا بزارین براتون بگم از قیافه ی خودم قبل و بعد از رفتن تو جمعیت:

 

جایگاه درز مقنعه : قبل : زیر چونه..... بعد: نزدیک پیشونی

تعداد دکمه های مانتو : قبل: 5 تا..... بعد : سه تا و نصفی ( یکیش لبه مرز بود)

درجه ی تمیزیه کفش و پر و پاچه : قبل : واکس خورده و اتو کشیده ...... بعد : جاده خاکی و کفش از مشکی به قهوه ای تغییر رنگ داده

+ نوشته شده در  86/02/15ساعت 21:36  توسط پت   | 



پارسال کلاس ما از ستاره جدا شد چون اون جمع و تفریق می خوند و ما وزق شناسی...(ریاضی و تجربی) ولی زنگ که می خورد ببخشید مثه کش تنبون در میرفتیم تو کلاس همدیگه ... اون روز من و مریم و شهرزاد سه تا تخته پاک کن از کلاسای دیگه برداشتیم یه دونه هم که مال خودمون بود ... همه رو پر پر گچ کردیم و دو تا مریم و یکی من و یکی شهرزاد گرفتیم پشتمون و رفتیم طرف کلاس ستاره اونقد آماده ی منفجر شدن بودیم از شدت خنده که می ترسیدیم اگه ببینمون می فهمه جریان چیه... خلاصه همه چیا دس به دست هم داده بودن تا نقشه مون خوب اجرا بشه چون معلم اونا هنوز بیرون نیومده بود و ما تونستیم خوب کمین کنیم.... خلاصه دبیرشون اومد بیرون و بعدشم کلی از بچه هاشون اومدن و بعد مریم که از لای در نگا می کرد گفت داره میاد و ما هم خوب خودمونو آماده کردیم  ... 1..2..3... تخته پاک کن ها شلیک شد تو کل هیکل ستاره ی طلفکی .... بیچاره دوباره گوزپیچ (ببخشید آخه فقط با این کلمه می تونم توصیفش کنم!!) شد.... کپ کرده بود ما که می دونستیم الانه که منفجر بشه سریع رفتیم تو شعاع 4-5 متریش واستادیمو از خنده منفجر شدیم .... بچه های دیگه هم که اون ریختی دیده بودنش مرده بودن از خنده ...شانس اوریم تو سالن بالا بودیم وگرنه فقط نمره ی 5 انظباط نصیبمون می شد.... خلاصه ستاره بعد اینکه کلی دنبال ما دویید خسته شد و بی خیالمون شد .... زنگ تفریح تموم شد ما که فکر کردیم دیگه ستاره رفته دنبال کارش دوباره یه عالمه گچ برداشتیم و رفتیم دم در کلاسش..... به بهانه ی معذرت خواهی یهو درو وا کردیم و سعی کردیم سه تایی با هم بریم تو که چی؟؟؟ ... یه دفه دنیا سفید شد .... حالا ما که اینکارو کردیم سه تا بودیم به یکی اما اونا 28 تا به سه تا.... خلاصه بعد اینکه تونستیم یه لایه گچو از رو چشامون پاک کنیم و خنده های تا بناگوششمون رو دیدیم فهمیدیم از یه ربع پیش کمین کرده بودن .... هر کی میومد قیافه ی ما سه تا رو که کل صورتمون سفید و فقط چشامون دیده می شد و می دید همونجا می نشست رو زمین و دلشو میگرفت از خنده..... خلاصه اونا برا اینکه آتیش خشم مارو خاموش کنن گفتن آره دیگه این به اون در ... ما هم گفتیم خیله خوب ما که شتر نیستیم کینه به دل بگیریم ... و رفتیم سر کلاسمون(مثلا!!)... اما آخه می دونین چیه ما تا تلافی نمی کردیم نمی تونستیم سر کلاس بشینیم و به درس گوش کنیم همش تو فکر انتقام بودیم ( آخه گفتم که ما که شتر نیستیم کینه به دل بگیریم...!)  برا همین اول رفتیم تو کلاس خودمون بعد از کشیدن نقشه رفتیم پشت در کلاسشون .. نفری یه لنگه کفشمونو گرفتیم دستمون و من و پشت سرم مریم و شهرزاد یهو درو وا کردیم که بریزیم سر ستاره بزنیمش... که.... چشمت روز بد نبینه مادر... لنگه کفشو اوردیم جلو صورتمون و آماده پرت کردن بودیم که همونطور تو دستمون خشکید ... ( آخه یه معلم داشتیم وقتی از کنارمون رد می شد از ترس نفس نمی کشیدیم...بس که جبروت بود!!) حالا همون معلمه مارو با اون ریخت دید ... مارو میگی دستمون شل شد کفشا از دستمون افتاد و با دهن باز و یه پای برهنه ( که البته همون جوراب منم سوراخ شده بود... از شانس بدم !!) واستادیم و نگا کردیم ... ستاره که اون ته کلاس مرده بود از خنده... تا اینکه معلمه با همون جذبه اش یه نگا به سر تا پای ما کردو نگاش رو پای من ثابت موند و یه دفه تو صورتم نگاه کرد و گفت: خانما کاری داشتن؟؟؟؟ ما که تا اون موقع تو کپ بودیم یهو به خودمون اومدیم و سریع کفشامون از رو زمین برداشتیم و اومدیم بریم بیرون اما انقدر عجله داشتیم که خوردیم به همدیگه و دوباره کفشامون افتاد این دفه یکی یکی کفشامونو برداشتیم و رفتیم... خلاصه سریع کفشارو پامون کردیمو رفتیم سر کلاس خودمون و با گفتن ببخشید (همون غلط کردیم !!) نشستیم سر جامون.... وقتی نشستیم احساس کردم پام ناراحته خم شدم ببینم چه خبره که دیدم مریم و شهرزادم دارن می خندن ‘ تازه فهمیدم کفشای همدیگه رو پوشیدیم.....

+ نوشته شده در  86/01/28ساعت 23:24  توسط پت   |